تبليغاتX
جایی که اینجا نیست

مراقب آدمی که خدایش در آسمانهاست باش!

|+|
شیرین در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 18:1
سلام

وبلاگ من

فراموشم شدی.

حرف تازه ای ندارم که بشنوی.

 

 

|+|
شیرین در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 20:27
پائولو کوئیلو

وقتی انسان کسی را ندارد که دوستش بدارد

میل عمیقی به مرگ در وجودش میدود.

|+|
شیرین در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 20:5

آیا شما که صورتتان را در سایه نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟

|+|
شیرین در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 14:34

گفتنه بودند که از دل برود

یار چو از دیده برفت

سالهاست که از دیده من رفتی و لیک

دلم از مهر تو اکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق تو قامتم خم شدوپشتم بشکست

در خیالم اما

تویی آن قامت بالنده هنوز...

|+|
شیرین در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 18:3
باید سکوت کرد؟

متر برداشته اند٬

ایمانمان را

اعتقادمان را

اندازه می گیرند

و هر از گاهی هم به خودشان می بالند از اینکه خدایشان از خدای ما بزرگتر است.

|+|
شیرین در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 11:29

به پایان فکر نکن

اندیشیدن به پایان هر چیزی شیرینی حضورش را تلخ می کند

بگذار پایان تو را غافل گیر کند

مثل آغاز...

 

|+|
شیرین در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:21

 

به راههايي که قلبت هدايت مي کند قدم بگذار

 در مسيري که ديدگانت راهنمايی ات مي کند قدم بگذار

 به راه خودت برو و نان و شرابت را با شادماني فرو ببر

 ولي بدان که براي همه ي اين چيزها خداوند تو را قضاوت خواهد کرد.

|+|
شیرین در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 18:59

ای بابا

من نمیدونم چرا اسمون داره سر ما خراب میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

|+|
شیرین در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 12:53

"ديدم قدر گرفته ام
انسان وقتي دلش گرفت از پي تدبير مي رود"    سهراب سپهري
ولي من مي گم
انسان وقتي دلش گرفت ديگر پي هيچ کاري نمي رود
مي خزد در گوشه اي
و در ديار دلتنگي اش آرام آرام قدم مي زند
و انتظار مي کشد...

دلم عجيب گرفته!
شايد يک ليوان چاي داغ براي سرماي زمستاني روحم کاري کند،
شايد هم يک نخ سيگار
شايد هم يک جرعه از اون شراب هاي ده ساله ي حافظ
شايد هم زنگ در
شايد هم...

|+|
شیرین در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 14:52

چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟
تندیس دست پرور من
با واژه های ناب ساختم تو را
ای آفریده ی من:
نه,ای خود,تو آفریده مرا
اینک با من چه می کنی
مهر سکوت را زین سنگواره لب سرد ساکتت بردار...

|+|
شیرین در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 12:17
از ایرج آذری.

و زیرکانه ترین هدیه ها بخشیدی:

چشمهایی برای ندیدنت

و گوش هایی برای نشنیدن لطیف ترین صوت

در ازدحام اصوات...

|+|
شیرین در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:28

من آن تخته پاره ام که بيخودانه سيلي خور اين اقيانوسم...

|+|
شیرین در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 23:0

در آن ميان درويشي از منصور پرسيد که عشق چيست؟
گفت امروز بيني,فردا و پس فردا:
آنروزش بکشتند
ديگر روز بسوختند
و سوم روزش به باد بر دادند.

|+|
شیرین در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 22:57

|+|
شیرین در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:32

از انچه عظيم است
يا بايد هيچ نگفت
يا با عظمت سخن گفت.(نيچه)                                           

          

|+|
شیرین در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:21

دو جويبار کوچک با هم گفتگو ميکردن و از سختي راه مي گفتن يکي ميگفت:راهم نا هموار بود با صخره,سنگ وگل ولجن در گير بودم.
ديگري گفت:راهم خوب بود, از کنار سبزه و گلها و درختان و ازکنار بازي بچه ها گذشتم.
در اين اثنا به رودخانه رسيدند, رودخانه غريد و گفت:ديگر حرفي نزنيد در من بياييد در من سرگردانيها يتان شادي و غمتان را از ياد ميبريد و وقتي به دريا برسيم همه ي گذشته فراموش مي شود. 

|+|
شیرین در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:18
دیر به دست آمده...

|+|
شیرین در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 23:57

مردي که هر روز هزاران بار مرگ خويش را مي خواند
چون مرگ بر در خانه اش کوفت
از در ديگر گريخت!!!

|+|
شیرین در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 20:51
وقتی از زمین فاصله میگیرم...

 

از صخره شدم بالا

در هر گام دنیایی تنهاتر.زیباتر

و ندا آمد

بالاتر بالاتر...

|+|
شیرین در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 19:38